صفحه نخست دربارۀ ما تماس با ما پیوندها RSS کل مطالب
سه شنبه 2 خرداد 1396     Tuesday 23 May 2017
دوشنبه 21 ارديبهشت 1388
نامه
نامه

ـ درویش! ... برو اون وَرتر...
درویش پول را از پیرزن افغانی گرفت و داخل کشکول انداخت. نگاه صمد به خادم جوان مسجد افتاد که با آن پر چند رنگ می زد روی شانه های درویش که از سر راه مردم کنار برود. درویش خود را جمع و جور کرده و رفت یک کُنجی دوباره بند و بساطش را روی زمین پهن کرد.
خادم با آن قد بلندش، همان طور که از کنار صمد می گذشت با نوک انگشتانش کوبید روی شانه های او و گفت:
ـ نگران نباش! ... درست میشه!
صمد لبخند کمرنگی تحویل او داده و دوباره نگاهش رفت روی درویش که دور از نگاه مردم مشغول دید زدن داخل کشکول بود. صمد با دیدن او یاد سید نعمت می افتاد. با این تفاوت که سید نعمت نورانی و سفید بود ولی درویش... بوی کتلت تازه خانواده ای که کنار صمد نشسته بودند او را به خود آورد. نفس عمیقی کشید و همة بوی کتلتها را کشید داخل سینه اش! یاد مادرش افتاد که حتماً الان در دِه داشت ناهار اَحَد را می داد دست نرگس تا ببرد سر زمین!
ـ حواست کجاست دختر؟ کثیف شد دیگه... بندازش جلوی گربهه.
صمد متوجه دختر کوچک همان خانواده شد که کتلتی را از روی زمین بر می داشت تا بیندازد جلوی گربۀ سیاهی که همان نزدیکی روی دو پایش بلند شده بود و به آن ها نگاه می کرد. گربه کتلت را بین زمین و هوا قاپید و رفت یک گوشة دنج مشغول شد.
ـ آقا پسر بفرمایین!...
دختر بزرگ خانوادۀ کناری به صورت آفتاب سوختۀ صمد نیم نگاهی تند انداخت و سریع چشمانش را از او گرفت. صمد سرش را بالا گرفت تا او را ببیند اما آفتاب از پس سر دختر کوبید توی صورتش! صمد چشمانش را از زور درد بست و وقتی باز کرد در دستان دختر سینی پر از کتلتی را دید که به سوی او گرفته شده بود.
ـ بفرمایین... دعا فراموش نشه!
صمد همان طور که سرش پایین بود دست دراز کرد و دو کتلت از میان سینی بر داشت. نمی دانست باید چه بگوید. گویی قفل به دهانش زده باشند. امّا ناخودآگاه کلمات بر زبانش جاری شدند:
ـ قبول... قبولِ خداتون...
دختر سریع رفت آن طرف تر سراغ جوان دیگری که مشغول بازی کردن با آهنگهای موبایلش بود و سینی را به او تعارف کرد. صمد پنهان از دید همه، کتلت را به هوای خوردن بالا آورده ولی آن را جلوی بینی اش گرفته و بویید. بوی کتلت که پیچید توی سرش دوباره یاد مادر و احد و نرگس زنده شد و بعد پشت سرش صدای سرفه های پدر!
«حتماً الان دوباره حالش بد شده» به سرعت این فکر از ذهنش عبور کرد. یاد چند شب قبل افتاد. همه جمع شده بودند خانۀ آن ها! مش خیرالله، همّت، حسن قصّاب و حتی سلیمان که همیشه سر آب بستن با پدر صمد دعوا داشت. نشسته بودند مقابل پدر صمد که دراز کشیده بود کنار اجاق و به سختی نفس می کشید و به او خیره شده بودند. شنیده بودند حال سید خراب است ولی ندیده بودند.این را می شد از نگاههای متعجب آنها فهمید. مادر صمد مدام پشت سرشان بد می گفت که چرا نمی آیند حال و سراغی از مردش بگیرند. صمد توی چهرۀ همه آنها تشویش و اضطراب را خوانده بود. تصاویر آن قدر زنده و واضح شده بودند که گویی داشتند دوباره پیش چشمانش رخ می دادند...
ـ سیّد. تو خودت می دونی که توی ده کسی جز تو برای اینکار مناسب نیس! تو هم که اینطوری شدی! ... پناه بر خدا...
مش خیرالله بقیۀ حرفش را خورد و زل زد به همت که داشت مثل همیشه به چپقش ور می رفت. همت که دید مش خیرالله به او خیره شده چند سرفۀ پشت سر هم کرد و گفت:
ـ آره سیّد... زمینا بدجوری تشنه ان... محصول نصف شده... والله هر کاری به فکرمون رسید کردیم... از نماز بارون ملا علی هم که خیری نرسید... خودش که می گفت کار از یه جای دیگه خرابه... می گفت آسمون رو بستن رویِ ده... خودت که می شناسیش! حرفاش رو فقط خودش می فهمه! ... فکر کنم بازم باید نامه بنویسیم!...
همّت چپقش را چاق کرد و بعد از وسط همان دودها که دور و بر صورتش موج می زدند ادامه داد:
ـ خلاصه همون طوری شده که خودت می دونی! فقط کار یه کم سخت تره! ... من که دیگه....
همت سکوت کرد و در سکوت زل زد به چپقش و پکی زد به آن و بعد چشمانش را ریز کرد و گفت:
ـ خودم که هیچ! این مش خیرالله هم زیر بار امضا نمی ره... آدم هر کی رو خوب نشناسه، خودش رو که دیگه می شناسه! خلاصه پای نامه سفید مونده...
مش خیرالله پرید وسط حرفهای همت و با هیجان گفت:
ـ ما هم دادیم نامه رو بردن برا سید نعمت! بیچاره عین الله سه روز تموم تو کوه و کمر دنبال سید بوده! نمی دونم تو این سرما تو قلّه چی کار می کنه! خلاصه عین الله می گفت رفته تا بالای کوه خداداد و تو اون برفای استخون سوز سید رو گیر آورده و بهش نامه رو داده که امضا کنه ... ولی سیّد حرفای بی ربط می زده... هی می گفته این کارها کار اون نیس و ما باید می رفتیم سراغ یه سید دیگه ای و از این جور حرفا! سید نعمت هم مثل ملا علی شده! من موندم اگه سید نعمت دل پاک نباشه که دوازده ماه سال رو تو دل کوهه، پس کدوم ما اینطوری هستیم!؟
صمد به پدرش نگاه کردکه هنوز در سکوت، با آن چشمان بی فروغش به شعله های آتش اجاق خیره شده بود.چند لحظه ای در سکوت گذشت. پدر سرش را چرخاند به سوی صمد و از او خواست کمکش کند تا بنشیند.
صمد زیر بغل های پدرش را گرفت و او را سر جایش چرخانید به سوی جمع.مش خیرالله و همّت خودشان را جمع و جور کردند. پدر صمد با آن صدای گرفته و خس خس سینه اش به حرف آمد:
ـ من رو که می بینید دیگه جونی ندارم که اگه هم داشتم می رفتم سر زمینم که تو این خشکیه نسوزه! ... احد هم برام گفته چه آفتی افتاده توی ده... دوباره دلا سیاه شده که حکمی خدا اینجوری افتاده سر غیظ! تو که مش خیرالله می دونی دختر به خونه دارم... باید حتمی امسال جهیزیه اش رو جور کنم... دستم خالیه... همۀ امیدم به همین محصول امسال بود که اون هم داره جلوی چشمام تلف میشه...
احد که از ابتدا ساکت نشسته بود و لام تا کام حرف نزده بود، رو کرد به جمع و گفت:
ـ طبیب اومده و گفته که دوا درمون، اینجا فایده نداره، باید بره شهر... خرجش بالاس... می گفت سینه اش آب آورده... می گفت معلوم نیس حالا هم اگه بره... خوب بشه...
پدر صمد سرفه های خشک پشت سر همی کرد، طوریکه لبهایش سیاه شدند. با اشارۀ احد، صمد پرید و از پستو اسپری تنفسی پدرش را آورد و داد دست احد.او هم آن را گذاشت روی دهان پدر و چند پاف زد داخل دهانش! مش خیرالله و همّت با کنجکاوی منتظر بودند ببینند حال سید بعد این چه می شود. پدر صمد نفس عمیقی کشید و بعد از اندکی چهره اش باز شد. همّت در حالیکه دهنی چپق را فشار می داد روی لپهایش گفت:
ـ خودت که یادته!؟ طبق قاعده باید بریم... اگه تو نمی تونی ببری پس باید اَحَد ببره...
پدر، با همان چشمانی که تحمل سنگینی پلکها را نداشتند دوباره به حرف آمد:
ـ احد اگه سر زمین نباشه... کار ما می خوابه... احد نمی تونه بره... تازه اگه زمین هم نبود این پسره زنش پا به ماهه. عروسم قراره یه نوه بیاره... نمی خوام تو زمون نبودن احد اتفاق بدی براش بیفته... احد نمی تونه بره! ... ولی این یکی هَس!
و بعد با کف دستش مثل همیشه زد روی پاهای صمد که دو زانو نشسته بود کنار بستر او!
مش خیرالله نگاهی تند به صمد انداخت و بعد با لحنی آمرانه گفت:
ـ پسر پاشو برو آب کن به این چایی بیا... خیلی پر رنگه...
صمد دلخور چایی را از مقابل مش خیرالله برداشت و از اتاق خارج شد. ولی کنجکاوی نمی گذاشت خیلی دور شود.پس همان جا کنار درگاهی اتاق، فالگوش ایستاد. مش خیرالله با صدایی آهسته ادامه داد:
ـ ولی سید این که نمیشه! باید یه مرد بالغ ببره... این که هنوز مو ندیده به زیر بغلش و پشت لبش کجا بالغه!سواد درست و حسابی هم که نداره! بیا راضی شو احد ببره.. می فرستم دخترام این چند روزه کنیزی عروست رو بکنن تا پسرت بره و بیاد!..ها!؟
صمد دلخور شد. دستی به پشت لبهایش کشید. نگاهش که به کف دستهایش افتاد بیشتر دلخور شد. ردّ داس و تیغ بوته ها جای سالم در کف دستش نگذاشته بودند. زبری کف دست، صورتش را آزار می داد. پدر صمد چند سرفه ای کرد و بعد با صدایی گرفته گفت:
ـ اگه کار بخواد درست بشه... بالغ و نابالغ نداره... تازه مش خیرالله، تو یه بالغ بی گناه به من نشون بده...
مش خیرالله و همت سکوت کرده بودند. آن شب آن ها ناراحت از خانۀ صمد رفته بودند...
ـ آقا پسر ... آقا پسر... با شمام...
صمد به خود آمد. گنبد فیروزه ای مسجد مقابل چشمانش قرار داشت. چند کبوتر سفید زیر پرچم سبز رنگش این طرف و آن طرف می رفتند. نگاه صمد از گنبد افتاد روی خادم جوان مسجد که مقابلش ایستاده بود. شال سبز رنگی که دور گردن خادم قرار داشت نظر صمد را جلب می کرد. صمد با دیدن افسری که کنار دست خادم ایستاده بود به سرعت از جایش بلند شد. افسر خیره خیره صمد را برانداز می کرد. صمد زیر سنگینی نگاه های افسر معذّب بود و سعی می کرد راست و بی حرکت بایستد.
ـ خب پسر! اهل کجایی؟
صمد مانده بود که سلام کند یا جواب سوال او را بدهد. آنقدر معطل کرد که خادم مسجد دوباره سوال افسر را تکرار کرد.این بار با لحنی مهربانانه!
ـ وَزوون...
افسر چهره اش درهم رفت. سرش را جلو آورده و گوشش را گرفت طرف دهان صمد و با صدایی بلند پرسید:
ـ کجا!؟... وزوون؟ این دیگه کجاس؟
ـ اطراف کَفرونه!
افسر پوزخندی زد و در حالیکه فانسقه اش را روی شکمش بالا می داد گفت:
ـ مشکل شد دو تا! ... بینم پسر جون! نزدیک این کفرون و وزوون چه شهر بزرگی هَس!؟
ـ اصفهون!... دو ساعت تا ده ما فاصله داره...
ـ آهان! حالا شد یه چیزی! ... ولی لهجه که نداری... حالا چقدر پول ازت زدن؟...
صمد با تعجب نگاهی به افسر و بعد نگاهی به خادم مسجد انداخت. به سختی می توانست جواب دهد.
ـ هیچی!
جواب کوتاه صمد آنقدر غیر منتظره بود که باعث تعجب افسر و خادم شد. افسر براق شد به صمد و در حالیکه معلوم بود نفهمیده قضیه از چه قرار است با صدایی بلند رو به صمد کرد و گفت:
ـ هیچی؟ ... پس ... پس چی ازت زدن؟
صمد ناخودآگاه ترسید. چهرۀ افسر هر لحظه عصبانی تر می شد. آفتاب ظهر، روی جمع سه نفری آن ها افتاده بود و صورت صمد را اذیت می کرد.
ـ یه نامه...
ـ یه نامه! هِه ... فقط یه نامه!
خادم جوان مسجد جلوتر آمد و در حالیکه دست به سر صمد می کشید، پرسید:
ـ یه نامه! ... ولی تو اونقدر گریه می کردی که من گفتم حتماً پول خیلی زیادی ازت زدن! مطمئنی چیز دیگه ای نبوده؟
صمد که آرامتر شده بود،ادامه داد:
ـ آره! یعنی نه! یه کم نون محلّی بود و چند تا سوغات که از ده آورده بودم... ولی نامهه...
افسر کلافه می زد. کلاه را از سرش برداشته و کف بی موی سرش را می خاراند. سر و صدای بیسیمش در آمد. آن را از کمرش جدا کرده و قبل از آنکه جواب مکالمات بیسیم را بدهد رو کرد به صمد و گفت:
ـ خب پسر! من دارم میرم! نامه... هِه... خب بشین دوباره بنویس! ... عجب بساطی داریم ها....
با رفتن افسر، صمد ماند و جوان خادم که صمد را پایین درخت بید مجنون که همان جا قد کشیده بود نشاند.خادم با تبسمی که چهره اش را زیباتر می کرد، رو کرد به صمد و گفت:
ـ خب آقا صمد! ... بگو ببینم... قضیه این نامهه چیه؟ نکنه زیر خاکیه؟
نگاه پرسشگرانۀ صمد به خادم باعث شد خادم یک بار دیگر سوالش را تکرار کند.
ـ یعنی عتیقه؟ عتیقه که می دونی چیه؟
صمد با شنیدن این کلمه دوباره پرتاب شد به آن روز...
مش خیرالله نامه را پیچیده بود داخل ترمۀ امامزاده و گذاشته بود روی یک پارچه سبز رنگ! همت هم نشسته بود روی سکوی امامزاده و خیره شده بود به جمعیت که اوّل صبح جمع شده بودند توی حیاط امامزاده و منتظر راه افتادن صمد بودند. همین که نامه را مش خیرالله از داخل حرم بیرون آورده بود جمعیت صلوات بلندی فرستاده بودند و همه آمده بودند جلو و دستی کشیده بودند به سر و روی ترمه تا تبرک شوند. صمد کمی عصبی بود. نگاه بچه های ده را روی خود حس می کرد. سینه اش را جلو داده بود و می خواست حسابی به همه آن ها فخر بفروشد ولی یک چیزی از وسط سینه اش تیر می کشید تا شقیقه اش و باعث می شد مرتب چشمانش را از شدت درد روی هم فشار دهد و هر بار که چشم می گشود با تصویری جدید از آدمهای دور و برش مواجه می شد. مادرش جلو رفته بود و گردن بند رفع چشم زخم را که یادگار خانوادگی آن ها بود انداخته بود دور گردنش و بعد بوسه ای از گونۀ او گرفته بود. صمد از خجالت سرخ شده بود. دوست نداشت جلوی آن همه جمعیت مادرش با او اینگونه رفتار کند. مش خیرالله که معلوم بود هنوز ته دلش راضی نیست که صمد نامه را ببرد جلو آمده و نامه را گذاشته بود توی بساط صمد و داده بود دستش و بعد گفته بود:
ـ این نامه رو می بری مسجد... اونجا یه چاهه که از هر کسی آدرسش رو بپرسی بهت نشون میده... نامه رو در میاری. این دعا رو می خونی و بعد می اندازیش توی چاه... فهمیدی؟
صمد سرش را به علامت تأیید تکان داده بود.مش خیرالله کاغذ دعا را گذاشته بود داخل جیب صمد و ادامه داده بود:
ـ این نامه عتیقه اس! مثل همون قرآن که تو امامزاده اس... پس حواست حسابی پی اش باشه! اگه می خوای درد سینۀ بابات خوب بشه و عروسی آبجیت رو ببینی و مردم ده رو دعاگوی خودت و بابات کنی همون کاری رو بکن که ازت خواسته شده. خُب؟
صمد از لحن حرف زدن مش خیرالله خوشش نیامده بود ولی دیگر برایش مهم نبود. او بود که داشت نامه را می برد. نگاهش را به آسمان انداخت. خورشید به وسط آسمان آمده بود و نورش از لابلای برگهای خشکیدۀ درختان روی صورتش بازی می کرد. خادم جوان مسجد با یک لیوان شربت- که داخل یک بشقاب کوچک بود و کنارش دو عدد خرمای خشک قرار داشت- از گرد راه رسید و همان جا زیر درخت بید مجنون کنار صمد نشست و آن ها را به او تعارف کرد.
ـ بخور پسر! از ُصب تا حالا فقط غصّه خوردی و بس! لبات خشک شدن ... بخور!
صمد می خواست تعارف کند ولی آنقدر تشنه بود که نتوانست مقاومت چندانی کند و بعد گرفتن لیوان شربت،لاجرعه آن را سر کشید. سلام بر حسینی پشت بند شربت گفت و به آدمهای جور واجوری که مقابلش این طرف و آن طرف می رفتند خیره شد. با نگاهش آن ها را دقیق برانداز می کرد و دنبال بقچۀ خود در میان دستهایشان بود.
ـ خب آقا صمد نگفتی نامه برای کی بود؟ ها!؟
صمد نگاهی به چهرۀ بشاش خادم انداخت و بعد همان طور که به رقص شاخه های بید در زیر هجوم باد نگاه می کرد جواب داد:
ـ برا آقا!...
خادم مسجد صورت آفتاب سوخته صمد را که گویی پرده ای از غبار غم روی آن نشسته بود را از نظر گذراند. چیزی نگفت و مدتی به سکوت گذشت. صمد سرش را چرخاند و نگاهش افتاد روی شال سبز رنگ خادم. روی شال، با رنگ طلایی، عکس گنبد امام حسین کار شده بود و دور گنبد در یک هلال طلایی، عبارت «السلام علیک یا اباعبدالله» نوشته شده بود. پایین هر دو طرف شال، ریش ریش های سیاهی بود که به دقت و در نهایت ظرافت بافته شده بودند. خادم که متوجه نگاههای کنجکاوانه صمد شد با همان لبخند همیشگی گفت:
ـ قابل نداره! کار خانوممه... این زَلَم زیبمولهاش ها!...
صمد لبخندی زده و بعد بی مقدمه سوال کرد.
ـ شما هم سیّدید؟
خادم با تکان دادن سرش جواب صمد راداد.صمد همان طور که هنوز به شال خیره بود دوباره پرسید:
ـ میگن سیّدها با هم پسر عمو هستن؟ آره؟
ـ آره! چطور مگه؟
صمد لحظه ای سکوت کرد. بغض راه گلویش را بسته بود. چشمانش می سوخت.سرش را به سمت شاخه های بید،بالا گرفت.
ـ پس تو عریضه آورده بودی برای چاه! خب این که غصّه نداره! من اینجا چند تا کاغذ عریضه دارم. میدم بهت، تو هم روش بنویس و بعد بنداز تو چاه! خب؟
ـ از همونها که بیست و پنج تومنه!
لحن کلام صمد طوری بود که خادم مسجد را وادار به سکوت کرد. صمد هنوز به شاخه های بید خیره بود و چیزی نمی گفت.
ـ حالا چی از آقا خواسته بودی؟
صمد نگاهش افتاد به آبی فیروزه ای گنبد که نور خورشید را منعکس می کرد. آنقدر آبی،که شده بود تکّه ای از آسمان! باز همان سوزش لعنتی هجوم آورد داخل چشمانش و او این بار مجبور شد چشمانش را باز و بسته کند. نم اشکی را روی گونه اش حس کرد. سرش را بر گرداند که خادم نبیند و بعد با پشت دست صورت و دماغش را پاک کرد.
چند لحظه ای مثل قبل در سکوت گذشت ولی ناگهان صمد یاد جملۀ اخر افسر افتاد. جمله چند بار در ذهنش صدا کرد. صمد رو کرد به خادم و قبل از آنکه چهرۀ او را ببیند دوباره نگاهش افتاد به شال سبز او، لبخندی بین آن دو ردّ و بدل شد...

مینی بوس جبرئیل سر خیابان که ایستاد، جبرئیل با آن صدای کلفت مردانه اش چرت همه را پاره کرد:
ـ اصفهان... اصفهان... هی تو ... صمد پا شو بچه چقدر می خوابی...
صمد چشمانش را باز کرد و جبرئیل را دید که روی صندلی راننده چرخی زده به سمت مسافرها داشت او را صدا می کرد:
ـ پاشو ... مگه بابات نسپرده بود سر راه برگشت بری خونۀ آبجیت... پاشو ... رسیدیم...
صمد از پنجرۀ مینی بوس شهر را دید که در میان رفت و آمد ماشین ها گم شده بود.چند بار گردنش را چرخاند و بعد پشت سر مسافرهایی که در حال پیاده شدن بودند، پیاده شد. شاگرد جبرئیل جلو آمد تا از صمد کرایه بگیرد که جبرئیل صدایش در آمد.
ـ برو صمد جان... قبلاً حساب شده! ... فقط یادت باشه فردا بعد از ظهر همین جا باش میام می برمت ها! خب!...
مینی بوس که دودکنان دور می شود، صمد می ماند و شهر شلوغ!
ـ صمد ... سلام دادا
لهجه غلیظ اصفهانی خواهرش را تشخیص می داد. سرش را بر گرداند و سهیلا را دید که تمام قد ایستاده بود مقابلش! با دیدن یک آشنا بغضش ترکید و خود را در آغوش او رها کرد. سهیلا متعجب از رفتار صمد او را محکم در آغوش خود فشار می داد. صمد سرش را از روی سینۀ خواهرش بر داشت و به چهره سهیلا نگاه کرد. هنوز چیزی نشده. سفیدی چشمانش به سرخی زده بودند.سهیلا با انگشت شصت اشک را از زیر چشمان صمد پاک کرد.
ـ آبجی ... چقدر شکسته شدی!
سهیلا لبخند تلخی زد و دوباره سر صمد را در آغوشش گرفت...
حسین آقا دامادشان در خانه نشسته بود و داشت با چرخ گوشت خانه ور می رفت. صمد هر چند مرتبه یکبار چشمانش را از صفحة تلویزیون می گرفت و به او نگاهی می انداخت. حسین، مکانیک سیّار بود و گهگاه که به ده می آمد، وسایل مکانیکی خود را می آورد و تراکتورهای خراب شدۀ اهالی را تعمیر می کرد و می رفت. اصلا سر همین رفت و آمدها بود که سهیلا را دید و ...
صدای جیغ زهرا، دختر سه سالۀ سهیلا که داشت از سر و کول صمد بالا می رفت نگذاشت صمد خیلی در خیالات خود غوطه ور بماند.
صمد با مهربانی نقش یک دایی را خوب بازی کرد ولی در دلش آشوبی به پا بود. مدام فکرش می گریخت به سمت مسجد و آن نامه؛ می دانست الان همه در ده منتظرند تا جبرئیل برود و خبر بدهد. البته او به جبرئیل چیزی نگفته بود. همان طور که قصد نداشت به سهیلا و حسین آقا هم چیزی بگوید.
ـ صمد! ما دلمون رو صابون زده بودیم برای اون نون محلّی ها که ننه جون تو ده می پزه! حداقل یه چند تا از اون نون ها رو می آوردی؟ نکنه ناقلا همه رو خودت خوردی؟ ها!؟
صمد با شنیدن این جملات دلش هری ریخت پایین. سهیلا وسط حرف حسین دوید و در حالیکه به حسین چشم غرّه می رفت رو کرد به صمد و گفت:
ـ ناراحت نشو آبجی! این داره شوخی می کنه!
صمد سعی می کرد به خودش مسلّط باشد تا بتواند درست جواب بدهد.
ـ آخه خیلی عجله ای شد... یادم رفت...
نمی توانست دروغ بگوید. عادتش بود که موقع دروغ گفتن پای چشمش می پرید. سهیلا سبد سبزی را آورد و گذاشت وسط سفره ای که افتاده بود وسط اتاق. صمد بلند شد تا در آوردن شام به خواهرش کمک کند و در همان حال هم پرسید:
ـ آبجی! قضیه این سیّد نعمت چیه؟
سهیلا از همان داخل آشپزخانه با صدایی بلند جواب داد:
ـ پیرمرد باید صد سالی داشته باشه! سید برکت دهه! باباش ملّایی بوده! همونجا کنار امامزاده تو حیاط دفنه! پای درخت چنار. جد در جدّ خادم امامزاده بودن! حتی خود سید نعمت هم تا ده سال قبل خادم امامزادۀ ده بود ولی بعد اون واقعه...
حسین هم دست از کار کشیده و داشت به حرفهای سهیلا گوش می داد. سهیلا قابلمۀ آبگوشت را آورد و داد دست صمد و دوباره بر گشت داخل آشپزخانه و پس از کمی سکوت ادامه داد:
ـ ده سال قبل که تو فقط پنج سالت بود. آره پنج سالت بود. خشکسالی بدی اومده بود ده... سابقه نداشت ... بعدش هم آفت زده بود. اصلاً مریضی هم زیاد شده بود... هر چی هم ملاّ علی نماز بارون خوند، فایده نکرد.. می گفتن تقصیر پسر مش شعبون بوده... چون پسرش زده بود گاو نذری امامزاده رو تلف کرده بود از قصد... آخه می گفت گاوه اومده بوده تو باغچه شون. ما که نفهمیدیم برا چی زده بود گاو بدبخت رو تلف کرده بوده... ولی خب بعدش مصیبت پشت مصیبت بود که می اومد. امّا یه شب یکی در خونه ما رو زد و بابات رو صدات کرد و گفت که سیّد نعمت که خادم مسجد داره تو حیاط مسجد دور می زنه و گریه می کنه... بابات هم شال و کلاه کرد و رفت... بعداً برامون تعریف کرد که رفته و دیده سید نعمت داشته مثل یه جوون چهل ساله می دویده تو حیاط مسجد و زار می زده... می گفت سید رو به چه سختی گرفته و نشونده اون هم که انگاری لکنت گرفته باشه فقط می گفته: یا زهرا... یا حسین و گریه می کرده... سه روز طول کشید تا سید نعمت به حرف اومد و گفت امامزاده شب اومده به خوابش و گفته اگه بارون می خواین برین عریضه بنویسین روی پوست چرم قرآن امامزاده و بعد ببرین بندازین توی چاه مسجد جمکرون!
سید نعمت اونایی که تا بحال جمکرون رفته بودن رو خواست و بعد عریضه رو نوشت روی همون پوست و داد به بابات که بعد سید نعمت، تنها سید ده بود ـ مش خیرالله، همّت، ننه سلیمه و بابات امضا زده بودن... سید نعمت هم زده بود... آخه اونا تنها کسایی بودن که از بین اهالی ده مسجد رفته بودن!
صمد ساکت و آرام همچون حسین به داستانی که خواهرش تعریف می کرد گوش می داد. سهیلا آنقدر داستان را شیوا و دلنشین تعریف می کرد که حتی زهرای سه ساله هم ساکت شده بود.
ـ خلاصه بابات برد انداخت تو چاه و اومد هنوز پاش به ده نرسیده آسمون منقلب شد و سه روز بارون اومد... ما سه روز تموم آفتاب ندیدیم... اونقدر بارون اومد که ...
سهیلا ساکت شد و دیگر ادامه نداد؛ صمد غرق در فکر شده بود و حسین مشغول درست کردن چرخ گوشت! سهیلا با سینی بشقاب و چنگال آمد و نشست کنار سفره و مشغول پخش کردن بشقاب و قاشق ها شد که؛ صمد رو کرد به او و پرسید:
ـ خب بقیه اش؟
ـ هیچی دادا... نمی دونم چرا اینقدر دلم شور میزنه! خدا کنه آقا بازم یه عنایتی بکنه! میگن دیگه از اون قرآن امامزاده، کاغذی برای نوشتن نمونده...
ـ ولی امشب هواشناسی اعلام کرد دمای هوا قراره بره بالا ... می گفت نمی دونم یه جبهه هوای کم فشاره،پر فشاره یه چیزی تو همین مایه ها، اومده تو ایرون و دیگه نباید منتظر بارون باشید. چه برسه برف و طوفان... تازه تو روزنومه خوندم رفتن به ابرا ور رفتن که بارون بده... اونا هم نامردی نکردن رفتن تو مملکت غریبه همین پاکستان ماکستان باریدن ... می بینی حتی ابرها هم با ما سر لج دارن!
حسین که ساکت شد،سهیلا نگاهی به چهرۀ درهم و گرفته صمد انداخت و گفت:
ـ غصّه نخور دادا... جبهه مبهه چیه؟ اگه آقا بخواد همه چیز درست میشه! ... سید نعمت دستش درسته... امضای اون حقّه!
ـ ای بابا... تو مملکت غریبه دارن به زور از ابرها مثل بچه آدم بارون می گیرن اون وقت این جا ... نامه ... چاه... برو بابا...
صمد تازه می فهمید چرا پدرش هنوز از این که دخترش را داده است به حسین آقا ناراحت است! سهیلا از صحبت های حسین ناراحت شد و چشم غرّه ای به سمت او رفت.حسین هم دیگر تا آخر شب حرفی نزند.
شب موقع خواب،صمد نگاهش مرتب به سقف نم گرفتۀ خانه می افتاد که معلوم بود اگر باران بگیرد چکه کردن آب از آن حتمی است. صدای سرفه های پدرش یک لحظه او را رها نمی کرد. می دانست که پول این محصول آخری می تواند درد و رنج پدرش را کم کند. دیگر از آن اسپری ها هم کاری ساخته نبود... شاید اگر بی موقع در مسجد خوابش نبرده بود، اکنون نامه در دل چاه آرام گرفته بود.... صدای خر و پف حسین یک لحظه هم قطع نمی شد. بغض راه گلوی صمد را بسته بود ولی نمی توانست گریه کند. دوست داشت هوار بزند ولی نمی توانست. پتو را کشید روی صورتش و آرام گریست می دانست که اتفاقی نخواهد افتاد!...
ـ صمد! ... صمد! ... دادا ... بلند شو....
صمد چشمانش را به آرامی گشود. سهیلا را دید که با چشمانی اشکبار و چهره ای هیجان زده مقابلش نشسته است و به او نگاه می کند. صمد وحشت زده از جایش پرید. یک لحظه از ذهنش گذشت که شاید قضیۀ سرقت نامه را همه فهمیده باشند. حسین هم از سر و صدای سهیلا از خواب بلند شده و گیج و منگ به سهیلا و صمد نگاه می کرد.
ـ مادر زنگ زده بود... از مخابرات دِه...
تن صمد با شنیدن نام مادرش به لرزه افتاد.
ـ خوابی یا بیدار!؟
سهیلا با کف دست کوبید به پیشانی صمد و او را به خود آورد.
ـ بارون... مادر بود گفت از سر شب تا به حال داره یه ریز بارون میاد... خدایا شکرت.... می گفت انگار سقف آسمون شکاف خورده باشه همین طور آب میاد پایین!
سهیلا زده بود زیر گریه و وسط گریه گهگاه هم می خندید. صمد ناباورانه به خواهرش و بعد به حسین که مات و متحیّر به آن دو خیره شده نگاه می کرد. سهیلا مرتب اسم سیّد نعمت را می برد و برایش از خدا طلب سلامتی می کرد. اسم سید نعمت در ذهن صمد اوج گرفت. نگاهش در آن موقع شب و در تاریکی اتاق افتاد به عکس گنبد آبی رنگ مسجد جمکران که به دیوار اتاق زده شده بود. عکس مسجد زیر نور مهتاب جلوه ای دیگر پیدا کرده بود و همین صمد را می برد به آن لحظه که نگاهش گره خورده بود به چاه...
ـ شما اگه یه عمویی داشته باشی که خیلی وقت گمش کردی... و بعد بخوای براش نامه بنویسی چی می نویسی؟
خادم مسجد نگاهی به صمد کرد ، خندید و گفت:
ـ عمو؟... خب حتماً خیلی حرفا باهاش دارم بزنم...
ـ پس میشه یه کاغذ و قلم برداری؟.. من هم یه عمو دارم که خیلی وقته ازش بی خبرم... برام می نویسی؟
نگاه خادم روی اشکهای صمد متوقف مانده بود. خادم که بلند شد برود، کاغذ و قلم بیاورد، صمد یک بار دیگر به گنبد خیره شد. آبی گنبد به آسمان پیوسته بود.

کد مطلب : 97
اظهار نظر درباره اين مطلب
آدرس ايميل  
نظر شما  
 نمايش آدرس ايميل
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ