صفحه نخست دربارۀ ما تماس با ما پیوندها RSS کل مطالب
سه شنبه 2 خرداد 1396     Tuesday 23 May 2017
يکشنبه 17 خرداد 1388
سفیر بشارت
مهدی داود آبادی
سفیر بشارت

کامبیز سوار بر دوچرخه کورس خود، داخل پیست دوچرخه سواری به همراه چند جوان دیگر مشغول رکاب زدن است. با اشاره مربی، کامبیز از دوستان خود جدا می شود و نزد مربی می آید. دوستان کامبیز در مورد او صحبت می کنند، آنها وی را شخص دروغگو و چاپلوس می دانند.
مربی به کامبیز مژده می دهدکه یک موسسه فرهنگی با موافقت فداراسیون، کامبیز را که توانسته رتبه اول را کسب کند، برای انجام یک ماموریت انتخاب کرده است. کامبیز قرار است به زودی به عنوان سفیر بشارت یک سفر برون مرزی را آغاز نماید و در کشورهای مختلف، اطلاعاتی از منجی آخرالزمان را دراختیار مردم قرار دهد. کامبیز به موسسه مزبور می آید و وسائل مورد نیاز سفر را که شامل یک دستگاه نوت بوک، تلفن همراه، مقداری دلار، بروشور، عکس و سی دیهای تبلیغاتی می باشد را تحویل می گیرد. او به خانه می آید و چمدان سفر را می بندد. وی که بارها مادرش را تهدید نموده که روزی به خارج فرار خواهد کرد، اکنون نمی تواند مادرش را قانع کند. مادرش که بارها گول حرفهای او را خورده راضی به این سفر نیست و از کامبیز می خواهد که تکلیف گلاره را روشن کند. او بیش از یک سال است که با دورغ گلاره را فریب داده و خود را مهندس معرفی کرده و به او قول ازدواج داده است. دوستان کامبیز برای بدرقه آمده اند. هر کدام ازآنها نام کشوری را می برد و سفارش سوغات می دهد.یکی از آنها به کامبیز توصیه می کند به همین بهانه به آمریکا فرار کند. دیگری بسته های تبلیغاتی را برمیدارد و او را مسخره می کند. کامبیز سفرخود را آغاز می کند او دربعضی از کشورها برای جلب حمایت سفارتخانه های ایران اقداماتی را انجام میدهد. اما بیشتر دنبال عیش و نوش خود می باشد، گاهی اوقات بروشورهای تبلیغاتی را در پارگها و معابر عمومی، بی هدف به این سو و آن سو می پاشد.
دریکی از کشورها وقتی از هتل اقامت خود بیرون می آید کوله پشتی اش را می ربایند. کامبیز دزد را تعقیب می کند. سارق بعد از بررسی محتویات کوله پشتی را به گوشه ای می اندازد و فرار می کند. کامبیز کوله پشتی را برمی دارد و سراسیمه محتویات آن را بیرون می آورد و زیپ داخل کوله پشتی را باز می کند. پاکتی را بیرون می آورد که نفس راحتی می کشد. در پاکت را باز می کند چند دلار در آن وجود دارد. سی دیها و دیگر محتویات کوله پشتی را داخل آن می ریزد و به رستوران می رود. یکی دو مرتبه او را می بینیم که سی دیها و بروشورها را بین مردم توزیع می کند تا اینکه به رودخانه ای می رسد. روی پل می ایستد و به مردمی که سوار بر قایق در حال تفریح هستند، زل می زند.
مقداری از سی دیها و بروشورها را از کوله پشتی خود بر می دارد و از بالای پل به رودخانه می اندازد. مقداری از آنها دریک قایق می افتد. دختر جوانی که درون قایق نشسته یکی از سی دیها را برمی دارد و به سمت کامبیز نگاه می کند. کامبیز از آنجا رفته است. شب شده است کامبیز به هتل می آید. او خسته است. روی تخت خود دراز می کشد بعد از چند لحظه بلند می شود و به سراغ نوت بوک خود می رود و کمی با آن خود را سرگرم می کند. چند ایمیل برای او فرستاده شده است. او به فکر فرو می رود. (در یک فلاش بک می بینیم که کامبیز و گلاره در پارک روی نیمکت نشسته و بستنی می خورند گلاره از کیف خود یک بلیط هواپیما بیرون می آرود و به کامبیز نشان می دهد. کامبیز بستنی خود را بر زمین می کوبد و از جا بلند می شود. او گلاره را سرزنش می کند. گلاره با تفاخر از کامبیز می خواهد که برای او ایمیل بفرستند. خداحافظی می کند و می رود.
کامبیز به خود می آید و آدرس اینترنتی گلاره را سریع سرچ می کند. همین که وارد سایت گلاره می شود گوشی همراه او زنگ می زند. مدیر روابط عمومی موسسه فرهنگی مزبور پشت خط است کامبیز نوت بوک را می بندد. مدیر روابط عمومی به او اطلاع می دهد که مقداری پول و سی دی و بروشورهای جدید برای او فرستاده اند و با سفارتخانه ایران هماهنگ نموده اند.
روز بعد کامبیز به سفارتخانه می رود و وجه ارسالی و بسته تبلیغاتی را تحویل می گیرد. او قصد دارد آن کشور را ترک کند. هماهنگی های لازم را انجام می دهد و بعد از ظهراز شهر خارج می شود. او بسته تبلیغاتی را در شکاف یک سخره پنهان می کند و به راه خود ادامه می دهد. ناگهان صدای بوق ممتد کامیونی را می شنود. دست پاچه می شود و به منتهی الیه سمت راست خود می آید. کامیون با سرعت از کنار او عبور می کند کامبیز منحرف می شود و به درّه سقوط می کند. او به شاخه درختی چسبیده، دوچرخه و وسائلش ازاو جدا می شوند، شاخه می شکند و خودش هم به ته درّه سقوط می کند. وقتی به خود می آید متوجه می شود هر دو پای او شکسته است. با داد و فریاد کمک می خواهداما بی فایده است. آفتاب در حال غروب کردن است. کامبیز اطراف خود را بررسی می کند. وسایل و دوچرخه اش چند متر پایین تر کنار سخره ای افتاده اند. آستین پاره شده پیراهنش را جدا می کند و باآن زخم پایش را می بندد. قصد دارد با کمک گرفتن از دستهایش خود را به سمت جاده بکشد. مقداری جابه جا می شود و خود را به بالا می کشد اما دستش از سنگ جدا می شود و سقوط می کند. این بار او کنار وسائلش می افتد اما سرش به سنگی برخورد می کند و از هوش می رود.
در فلاش بک می بینیم که کامبیز هنگام مسابقه دوچرخه سواری، دوستش را در انتهاء مسیر مسابقه با تنه زدن از مسیر منحرف می کند و وی به میان درختان سقوط می کند. شب شده و کامبیز کم کم به هوش می آید او توان حرکت ندارد. دو سه مرتبه بلند فریاد می زند و کمک می خواهد اما بی فایده است. او کاملاً ناامیده شده است در همین وضعیت اقداماتی را که در طول سفر انجام داده مرور می کند مثل، پرتاب سی دیها به رودخانه، پاشدین بروشورها درلابه لای بوته های پارکها و انداختن بسته تبلیغاتی در شکاف صخره و....
او مستاصل مانده، کمی فکر می کند سپس غلط می زند و گوشی موبایلش را بر می دارد نمایشگر آن شکسته است اما هنوز کار می کند با چند جا تماس می گیرد اما ناموفق است. عصبانی می شود و گوشی را به کناری پرتاب می کند به سمت کوله پشتی اش می رود و با زحمت خود را به آن می رساند. آن را باز می کند و نوب بوکش را بیرون می آورد و امتحان می کند گویا سالم است. کمی فکر می کند و به سمت گوشی همراهش می رود، آن را بر می دارد و توسط مموری به نوت بوک متصل می کند. ضعف بر او غالب شده و سرش گیج می رود. او به چند آدرس اینترنتی مراجعه می کند از جمله موسسه فرهنگی در ایران، برای آنجا ایمیل می فرستد و منتظر پاسخ می ماند اما پاسخی دریافت نمی کند او همچنان که منتظر است به یاد ایران می افتد، آن لحظه را که مادرش خداحافظی کرده را به یاد می آورد که کامبیز خودش یک کاسه آب، آینه و قرآن را درسینی می گذارد و به دست مادرش می دهد و از زیر قرآن عبور می کند اما اخم از چهره مادرش دور نمی شود و به او نگاه نمی کند. با یادآوری این صحنه کم کم به گریه می افتد و از شدت ضعف به خواب می رود. وقتی او خواب است در صفحه ایمیلهای نوت بوک، ایمیل جدیدی دریافت می شود، اما کامبیز همچنان خواب است.
سپیده دم بیدار می شود. نوت بوک را بررسی می کند، ایمیل جدید را می خواند. سراسیمه گوشی موبایل را بر می دارد و شماره ای که در ایمیل وجود دارد را می گیرد اما شارژ گوشی او تمام شده است. موبایل را دور می اندازد و دوباره ایمیل را می خواند به صورت مونولوگ متوجه می شویم که ایمیل از سوی همان دختر جوانی است که در قایق زیر پل در حاشیه شهر مشغول ماهی گیری بوده است و یکی از سی دیها را برداشته است. برای لحظه ای صحنه رودخانه از ذهن کامبیز می گذرد. نام آن دختر ملیکا است. کامبیز نوت بوک را می بندد. او کاملاً کلافه شده است. دو سه مرتبه بلند فریاد می زند؛ «چرا هیچ کس نیست به من کمک کنه؟! چرا کسی صدای منو نمی شنوه؟!... او یکی از بروشورهایی که در اطرافش ریخته اند را برمی دارد و مطالعه می کند. (ترجیحا به صورت مونولوگ شنیده شود).
در ایران به مسئول مؤسسه خبر می دهند که دیشب ایمیلی از سوی کامبیز دریافت نموده اند اما هر چه سعی می کنند با او ارتباط برقرار کنند موفق نمی شوند. درهمین گیر و داد ایمیلی از سوی ملیکا به موسسه می رسد که از حرکت تبلیغی کامبیز تشکر نموده است. مسئول روابط عمومی فرصت را غنیمت می شمارد و با ملیکا تماس می گیرد و موضوع گرفتاری کامبیز را مطرح می کند و محل وقوع حادثه را اطلاع می دهد.
کامبیز که دیگر امیدی به زنده ماندن خود ندارد با ماژیک چیزهایی برتخته سنگ کنار خود می نویسد که شبیه سنگ قبر است. او دفترچه خاطراتش را برمی دارد و آخرین حرفهایش را یادداشت می کند. درهمین لحظه ملیکا و پدرش از راه می رسند کامبیز از دور شبه آنها را می بیند. سعی می کند بنشیند. روی دو زانو خود را بالا می کشد و با صدای ضعیفی درخواست کمک می کند و نقش زمین می شود ملیکا خود را به او می رساند. کامبیز برای یک لحظه چهره ملیکا را می بیند و از حال می رود. آنها کامبیز را به بیمارستان انتقال می دهند. اقدامات پزشکی لازم انجام می شود و او را به بخش می آورند. وقتی به هوش می آید، اولین کسی را که می بیند ملیکا است که کنار تخت او نشسته است. نماینده ازسفارتخانه ایران به ملاقات کامبیز می آید. روز به روز حال کامبیز بهتر می شود و دیگر می تواند با یک عصا راه برود. او دراین مدت متوجه می شود که ملیکا تازه مسلمان شده است اگر چه هنوز با مذهب تشیع آشنا نیست. او اعتقاد شدیدی به ایلیا منجی آخرالزمان آیین مسیح دارد و چون در سی دیهای تبلیغاتی کامبیز به منجی آخرالزمان اشاره شده است، علاقمند است دراین باره اطلاعات بیشتری به دست آورد. کامبیز از بیمارستان مرخص می شود. از سوی سفارتخانه ایران مقدمات بازگشت وی به ایران انجام می شود، اما او به درخواست ملیکا چند روز دیگر می ماند. او قصد دارد بدون دوچرخه ماموریت خود را به پایان برساند. او به همراه ملیکا به سراغ آن صخره ای می آید که بسته تبلیغاتی را در شکاف آن انداخته است. آن را برمی دارد و همراه ملیکا مقداری از آنها را بین مردم توزیع می کند.
کامبیز جریان خود و گلاره را برای ملیکا بازگو می کند. ملیکا قول می دهد ایمیلی به آدرس گلاره ارسال کند و واسطه شود تا آنها دوباره به هم برسند.کامبیز از ملیکا و خانواده اش خداحافظی می کند و از آن کشور خارج می شود.

کد مطلب : 185
اظهار نظر درباره اين مطلب
آدرس ايميل  
نظر شما  
 نمايش آدرس ايميل
ارسال اين مطلب به دوستان
ارسال اين مطلب به دوستان
دريافت فايل مطلب
دريافت فايل مطلب
نسخه قابل چاپ
نسخه قابل چاپ